تبليغاتX
سرگذشت زمان
 

بخواب ای دل تنگ عجولم  *  مرا بیدار کردی

ز نور شب نمی خوابم  * مرا دیوانه کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:49  توسط ...  | 

 

بعد از آن روز که لبانم شد صد تاول رنگین بوسۀ دروغ

دلم باز گرست ، با انگشت دستم خطی کشید ، راهی رسید

من به جا ماندۀ یک غافله ام ، آخرین بیت یک کهنه غزل

عشق در دیدۀ من کرده غروب ، بغض گریه به رخم ماسیده

سر من خورده به سنگ ، دستانم گنه آلود یک عشق پلید

و تو هر لحطه می گویی ...

گریه از مرد بعید است ، بعید ... !!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:47  توسط ...  | 

 

ز خیال باطل من ، خواب تو بود توشۀ من

ندانستم که با بیداریت ، شده بودی همره من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:41  توسط ...  | 

 

چه نوشتم از سرگذشتم * از این بازیچۀ هرگز چه بگفتم

دم به دم نالۀ دستی که به یاری ندادند * از این یاری که نکردند چه بگفتم

چو شدند همرنگ زمانه گریستم * از این گریۀ بی دریغم چه بگفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:39  توسط ...  | 

 

دلم میخواد بمانم ، خودمو پاک کنم روی زمین * با لبخند مهتاب خودمو سیراب کنم روی زمین

طلب یار کنم ، جفت آواره شویم * سمت مهتاب رویم ، روز اطراق کنیم روی زمین

گر رخصت دهد حضرت دوست * فرصتی بیش ندارم خودمو پاک کنم روی زمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:35  توسط ...  | 

 

من آن تاول پایم که هر دم میزند نیشی . که پا در راه بی برگشت مگذار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:29  توسط ...  | 

 

گر بار دگر بینی دو چشم خیس * شکن آن آئینۀ رسوایی خویش

باز گو آن نالۀ خون به جگر را * نهراس از دوریت با دل خویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:24  توسط ...  | 

 

قطرۀ تو بر من خاک . شده آتشی بر دل بی خون

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:21  توسط ...  | 

 

افسوس که موقع بوییدن گل . جغدی دیده است مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:15  توسط ...  | 

 

چنان که خورشید نکرد مادری * شکستم جانانه ستون دل بر سری

 چو سیمای من رنگ مو دارد به خود * رفتم و گذاشتم سایه ام را بر دری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:13  توسط ...  |