بخواب ای دل تنگ عجولم * مرا بیدار کردی
ز نور شب نمی خوابم * مرا دیوانه کردی
بعد از آن روز که لبانم شد صد تاول رنگین بوسۀ دروغ
دلم باز گرست ، با انگشت دستم خطی کشید ، راهی رسید
من به جا ماندۀ یک غافله ام ، آخرین بیت یک کهنه غزل
عشق در دیدۀ من کرده غروب ، بغض گریه به رخم ماسیده
سر من خورده به سنگ ، دستانم گنه آلود یک عشق پلید
و تو هر لحطه می گویی ...
گریه از مرد بعید است ، بعید ... !!؟
ز خیال باطل من ، خواب تو بود توشۀ من
ندانستم که با بیداریت ، شده بودی همره من
چه نوشتم از سرگذشتم * از این بازیچۀ هرگز چه بگفتم
دم به دم نالۀ دستی که به یاری ندادند * از این یاری که نکردند چه بگفتم
چو شدند همرنگ زمانه گریستم * از این گریۀ بی دریغم چه بگفتم
دلم میخواد بمانم ، خودمو پاک کنم روی زمین * با لبخند مهتاب خودمو سیراب کنم روی زمین
طلب یار کنم ، جفت آواره شویم * سمت مهتاب رویم ، روز اطراق کنیم روی زمین
گر رخصت دهد حضرت دوست * فرصتی بیش ندارم خودمو پاک کنم روی زمین
من آن تاول پایم که هر دم میزند نیشی . که پا در راه بی برگشت مگذار
گر بار دگر بینی دو چشم خیس * شکن آن آئینۀ رسوایی خویش
باز گو آن نالۀ خون به جگر را * نهراس از دوریت با دل خویش
قطرۀ تو بر من خاک . شده آتشی بر دل بی خون
افسوس که موقع بوییدن گل . جغدی دیده است مرا
چنان که خورشید نکرد مادری * شکستم جانانه ستون دل بر سری
چو سیمای من رنگ مو دارد به خود * رفتم و گذاشتم سایه ام را بر دری